برایت مینویسم ای رخ بامداد
برایت مینویسم تا که خالی شم
برایت مینویسم شاید بخوانی
کز خواندن این شعر شاید بمانی
هرچه میگذشت دلم بیشتر شهد تورا میخواست
اخه هر زنبوری یک گلی میخواست
بین همه گلها ، گل من تو بودی
خواستم که تورا ماله خودم کنم
تسخیر و زندانی کنم
شاید این را بگذاری از خودخواهیه من
اما بگذار از ترس و بی تابیه من
ترسم ان است که کسی بیاید و ببرد
تورا،دلت را و همه را
اخه تو همه بودی در این دنیای رنگارنگ
تک رنگی بودی که رنگا ازش طیف میگرفتند
تک رنگ ساده بودی از بی الایشی
تک رنگه ساده به رنگه امیدو زندگی
حالا که قلم واسطه شد تا قسمش بخورم
حالا که مرکب جوهرش را بپاشید بر دل من
حالا میگویمت از این معلق بودن
از این تعلیق بین بین خواسته شدن یا نشدن
میترسم اخر تو مرا نخواهیئ من بمانم و دلم
شایدم تو خواهیو من بمانم و دلدم و دلدار خودم
اما من مرد صبورم تا ثریا صبر دارم
تا که هروخ تو بخواهی صبر دارم
تا که هروخ تو نخواهیم صبر دارم
باری عذابی فشاری بر دوشت نیس
حکم دل کن
من هستم هروخ بخواهی
شایدم هیجوخ نخواهیم...
کاشکی هایم برای مینویسم
کاشکی باورش کنی که دل بستم
کاشکی دریا بودی در ات غرق بودم
یا که اسمان بودی درونت ابر میبودم
یا که قله که ازش دودو بخار میاید
من همان اشتفشانه اعماق دلت میبودم
من نمیدانم تو کدامی یا من کدام
هرچه که بودی کاشکی در دلت بودم.
ساعتم شد سیزده در اخرین روز بهمن نود هشت
برچسب:
نویسنده: ایلیا عابدی