داشتم به کلمه سکوت فکر میکردم که بعد ریشه اشو سکت و بعد کلمه سکته رسیدم.
از سکوت آدمها و حتی خودم میترسم. چونکه حرف زده میشه همیشه اما نه ب زبان و یا بدن. یجاهای تویه مغز بین مخ و مخچه همون حدودا تو همون راستا زده میشه.حالا یا تویه نطفه خفه میشه یامیشه یه انعکاس و کل سرتو دربرمیگیره اونوخ دو راه داری یا بالا بیاری کلماتو یا بزاری بمونه... .
اگه بمونه تبدیل میشه به یه توده یه چیزی ک همرو ب خودش جذب کرده اونوخ یهو سر یه حرفی سر یه اتفاقی از یه آتشفشان دهانی کل حرفای چندین ساله میاد بیرون البته اگه بیاد... .
شاید بالا اوردن همیشه گزینه مناسبی نباشه اما تبعاتش گزینه مناسبی نیست بدون شاید!
راستش ب سکوت در باب رضایت یا اعتراض و... اشاره نکردم.
حالا قلمم سکوت کرده . نه شعری میگه نه چرتی میبافه. ازش میترسم چون حتی تو دفترچه خاطراتم هم بزور مینویسه. شاید گفتن اینحرفارو قلمم دوس نداره من بزنم اما من میگم تا شاید قلمم ب خودش بیاد و بریزه جوهرشو رویه سفیدیه کاغذ... .
برچسب:
نویسنده: ایلیا عابدی